آرزوهام
نزدیک به تحویل سال نود که شد
مثل بیشتر سالهایی که گذشت آرزوهامو نوشتم بر روی کاغذ و گذاشتمش لابه لای برگهای قرآن
اما تغییر پارسال این بود که روی دیوار کاشی شده آشپزخونه هم نوشتم تا بیشتر جلو چشم باشه
چندتا از اونها رو بدست آوردم که انگار واقعا چشم این هستی و کائنات بهش خورد و باز خورد خوبی داشت
چندتا دیگه اش موند و من هم موندم در حکمت به دست نیاوردنشون در چیه !!
امسال هم همین کارو میکنم
اما چیزی که بیشتر از همه این چند سال اخیر شده خواسته ام.. رفتن به چند سفر هست که هنوز نشده
خیلی دلم پر میکشه و خیلی دلم میخواد برم اما نمیدونم چرا جور نمیشه..خیلی وقته که دلم مسافرت توریستی رو طلب نمیکنه
همه فکرم شده زیارت تُربت شاه نعمت الله ولی / حضرت مولانا / حضرت شیخ صفی الدین اردبیلی و رفتن به زیارت حضرت سلطان بایزید
سلطان بایزید ...همون که گفت :
روانه حج شدم، در راه سیاهی را دیدم. مرا گفت ای بایزید کجا می روی؟ گفتم به مکه. گفت آن را که می طلبی در بسطام رها کردی و تو این نمی دانی؟ او را می جویی، در حالی که او از رگ گردن به تو نزدیک است
اون روز به خدا گفتم نمیدونم تو هم کنار رگ گردنم داری وِوُل میخوری یا نه ؟ اما بزار برم و خودم پیدات کنم.گرچه میدونم همش جمع شدن یکجا همون جایی که خودش همه جاست
من به رفتن حرم و پابوسی امامزاده ها علاقه ای ندارم و به انجام فرایض دینی هم همینطور اما ....................بماند
نمیدونم آرزوی این سفرها از نشانه های بالا رفتن سن بدونم یا دوباره به دنیا اومدن و جوان شدن


آرزوهام
